******کسی که به صحرا پا میگذارد نمیتواند برگردد . وقتی نمیتوانیم برگردیم تنها باید به فکر بهترین روش ِ پیش رو باشیم .
********* این اصلی است که همه چیز را به حرکت در میآورد . در کیمیاگری آن را روح جهان مینامند . وقتی از ژرفای قلبت چیزی را بخواهی ، به روح جهان نزدیک تری .روح جهان همواره نیروی مثبتی است .کسی که این روح را درک کند زبان همه موجودات را درک میکند .
******** شما باید درباره جهان بیشتر بخوانید ،کتاب ها به کاروانها میمانند .
******* هر آنچه روی زمین یا زیرزمین است ، همواره در حال دگرگونی است . چون زمین زنده است و روحی دارد ما بخشی از این روح هستیم و میدانیم که همواره به نفع ما عمل میکند .
****** تنها پایداران تنها آنانی که بسیار پژوهش میکنند به اکسیر اعظم دست میابند .
***** به چیزی جز خوردن فکر نکن وقتی غذا میخوری . اگر راه میروی فقط حرکت کن . اگر ناچار شدی بجنگی آن روز هم مانند هر روز برای مردن خوب است .چون نه در گذشته باید زندگی کنی و نه در آینده . تنها اکنون را داشته باش . اکنون است که برایت جالب خواهد بود .اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی انسان شادی هستی . آن وقت است میفهمی که در صحرا زندگی هست ، که آسمان ستاره دارد و جهان یک جشن است . جشنی عظیم .چون همواره همان لحظه است که در آن میزیم . فقط در همان لحظه .
***** سکوت را از صحرا آموختم .
**** شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسانها بتوانند با دیدن نخل تبسم کنند .
*** آسان است فهمیدن اینکه همواره کسی در جهان وجود دارد که انتظار دیگری را میکشد .
** باید عشق بدون احساس تملک را درک کنی .
* وقتی آدم عاشق باشد همه چیز معنای بیشتری میابد .
+ نوشته شده در شنبه 26 شهريور 1398برچسب:
,
ساعت 1:27 توسط مهدی
|
سلام دوست عزیز نظر یادت نره به وبلاگ من خوش اومدید
امید وارم از وبلاگ من خوشتون بیاد لحظات خوبی رو برای شما آرزو دارم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهريور 1398برچسب:
,
ساعت 14:31 توسط مهدی
|
دعایت میکنم امشب

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دو شنبه 21 شهريور 1398برچسب:
,
ساعت 22:53 توسط مهدی
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..
+ نوشته شده در پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:
,
ساعت 22:56 توسط مهدی
|
+ نوشته شده در یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:
,
ساعت 13:52 توسط مهدی
|
|
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم صورت جان وقت سحر لاف همیزد ز بطر شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان |
|
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم کآمد او در بر من با وی ماننده شدم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم |
+ نوشته شده در چهار شنبه 6 مهر 1390برچسب:
,
ساعت 14:40 توسط مهدی
|
+ نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390برچسب:
,
ساعت 14:20 توسط مهدی
|